دربارهی سعید و مریم. دو. - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:39
پیشانه اول: روزهای سختی را پشت سر میگذارم که برچسب ویژهاش تحبسالدعا بودن است. روزهایی که در آن میتوانم از صبح روی مبل پشت اپن بنشینم و تا آخر شب به دیوار خالی روبرو زل بزنم و تیک تیک ساعت را بشمارم. بی آنکه بتوانم تصمیمی بگیرم یا حرکتی کنم. میدانم که این روزها میگذرند اما از اثرشان و از رنگی که بر ر...
بعیدتر - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 9:34
تنها کسی که میتوانم در خیالم او را محرم بدانم و با او درد دل کنم پسرم است. پسری که ندارم. ولی میدانم که اگر باشد و اگر بزرگ شود و اگر زنده بمانم و اگر بر خلاف اغلب مادر پسرها بتوانیم واقعا به هم نزدیک شویم روزی داستانم را برایش بازگو خواهم کرد بی آ
«یک دوست» - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 12:56
آنبار که دیدمت، در آن سرمای زمستانی، وسط کثیفترین و شلوغترین خیابانهای تهران که حتی سوز دی ماه هم از شدت حرارتش کم نمیکرد، فرشتهای بودی یا حتی ستارهای. زیبا. درخشان. و خواستنی. تا چهقدر بعدش راه به راه بهات میگفتیم که دختر قشنگی هستی. خیلی
یک روایت. از نجات یک مومن. - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 12:56
اولش خشم بود. همهی وجودش را خشم گرفته بود. همین خشم بود که باعث شد برود. برود و همه چیز را پشت سر بگذارد و نشانهها را ندید بگیرد. رفت. و «غضبناک هم رفت». رفتنی که دیگر بازگشتی در پی نداشت. در ورطهی نیستی افتاد. د
تولد یک عزیزترین. - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 12:56
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای
بار دیگر - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 12:56
اولین بار که ایدهی سطرانه به ذهنم رسید نوشتن برایم صرفا یک وسیله بود، دنبال راهی بودم برای دیده شدن. برای جا باز کردن در عالم بیانتهای مجازآباد. و البته، برای دوست پیدا کردن. تقریبا به همهی اهدافم رسیدم. بی کم و کاست. حتی زیادی هم رسیدم! آنقدر که