یه دقه صبر کن. بگیر بشین. امروز برای تو دارم می‌نویسم. خود خودت. چی؟ او... کام آآآآن... بی‌خیال بابا. من و تو دیگه پیرتر از اون شدیم که حس‌هامون رو جارو کنیم زیر قالی. من سرما خوردم و توی هفته‌ی آینده رو تا سفر کاری باید برم که فکر کردن بهشون اشکمو درمیاره. ولی الان اینجا دارم می‌نویسم چون مهمه. و تو هم باید بخونی. آره آره، دنده دیگه عوض شده جانم. دیگه خبری از ادا نیست. هر چی هست روئه. و می‌دونم که تو هم بلدی بهزی کنی. رو، شفاف! پر جرات. می‌خواستم اینو بهت بگم که اخیرا با یکی دوست شدم. واسه همین ذوق قشنگ ته چشمات بود که بود که می‌خواستم برات تعریف کنم. توی اینستا باهاش آشنا شدم. و حالا داری پنیک میکنیا :))) می‌بینی چقد خوب می‌شناسمت؟ ولی نگران نباش. دوستیای من دیگه شده مثل پوست پیاز. نازک و بدرد نخور. القصه، دوستم آدم با حالیه. یونان زندگی می‌کنه. آخ که چقدر من این کشور رو دوس دارم. با یه گولاخ بی‌ربط. ولی لابد اونقدر امن که بشه خستگیای زندگی رو باهاش دووم آورد. درباره‌ی سریال تباهی که این روزا می‌بینه و می‌نویسه. منم می‌بینم و باهاش گپ می‌زنم. نوشتنش منو یاد تو می‌ندازه. یا بهتر بگم. یاد یه نوشته‌ی خاصت. یه عصر زمستونی، وقتی دیگه اون‌قدری ازم دور شده بودی که سرما از تنم بیرون نمی‌رفت، خوندمش. درباره‌ی یک فیلم سینمایی بود. هیچی ازش یادم نمونده. حتی یه کلمه. ولی حسش، آخ لعنتی حسش. مثل یه سوزن ظریف که آهسته بره توی پوستت و مواد بیهوشی رو تزریق کنه بهت. دقیقا همون بود. درد آور شیرین. اما این دوست اینستایی‌ام نوشته‌هاش مثل باد پنکه توی عصر تابستونه. همونقدر ملایم و کم‌جون ولی دل‌انگیز. این حسا اینقدر قوی‌ان که از یادم نمی‌رن. هر بار، دقیقا هر بار که اون فیلم سینمایی رو جایی می‌بینم، حتی اسمشو، سوزن و خواب‌آور رو با هم حس می‌کنم. به همون کیفیت بارِ اول. و این، البته که اعجاز قلم تو بود. هر چند که هیچ‌وقت نویسنده‌ی خوبی نبودی. ولی کار رو بلد بودی. پس نترس. از حال بد نترس. ازینکه خوشبخت نیستی. منم نیستم. امثال من و تویی اصلا قرار نیست خوشبخت بشیم. خیلی دیر فهمیدیم. مگه نه؟ ولی دنیا هنوز تموم نشده و البته که بزرگتر از تنهایی و تلخی من و توئه. و بعضی وقتا، بعض وقتا یه قشنگیایی واسه‌ت رو میکنه که روحت مثل پر سبک توی نسیم پرواز میکنه.دستت رو دراز کن و اون نسیم رو لمس کن، پر معلق توی هوا رو بکش روی صورتت. ما تا زنده‌ایم باید برای خودمون رفیق پیدا کنیم و حس کنیم. ما حس نکنیم مرده‌ایم. و مرگ پیش از اجل حتمی از ما چیز خوبی نمی‌سازه. ما بااااید زندگی کنیم. باید حس بیاریم توی خودمون تا روشن بمونیم. اون دستاوردهای طاق و جفت که بقیه از بیرون می‌بینن کشکه. اونا جز درد چیزی تو سینه‌مون نمیارن. باقی روزگارمونم رنجه. می‌دونم، نگفته‌هات رو از برم. واسه‌ی همینه که اینجام و دارم برای تو. فقط و فقط و فقط برای تو دارم می‌نویسم. نترس و ساکن نشین. خدا بزرگتر از رنجای ماست و کلی حس شیرین و گس و ملس جابجای این مسیر قایم کرده که باید پیداش کنیم. بهم قول بده که دنبالشون میگردی و تسلیم اندوه بی پایان‌ زندگی نمیشی. از خودت مراقبت کن و هرگز جوابمو نده.