River of unhappiness - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 2:45
River of unhappinessRiver of unhappiness یه دقه صبر کن. بگیر بشین. امروز برای تو دارم می‌نویسم. خود خودت. چی؟ او... کام آآآآن... بی‌خیال بابا. من و تو دیگه پیرتر از اون شدیم که حس‌هامون رو جارو کنیم زیر قالی. من سرما خوردم و توی هفته‌ی آینده رو تا سفر کاری باید برم که فکر کردن بهشون اشکمو درمیاره. و...
محض خاطر آن ناامیدی عمیقی که هنگام دیدار در چشمانت دیدم. - تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 13:40
بهت قول می دهم رفیق.یک روز به قم بر می گردم. برای همیشه. و آنجا می مانم. نه به اندازه عمرم که محدود است. برای ابدیتی طولانی که تمام سالهای دوری مان را جبران کند. منتظرم باش. + نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲ساعت 16:32&nbsp توسط سطرانه  Adblock test (Why?)
برای آیندگان - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 23:19
نگران نباش. امروز هم میگذرد. از این آدمها هم میگذری. چنان که پیشتر از همهی دیگرانی که وصفشان اینجا مانده. دنیا محل گذر است و هر روز و هر لحظه ما را به این حقیقت آگاهتر میکند. غمگین مشو. آنکه باید همچون هوا کنار تو باشد، هست.- همهی اینها را به خودم میگویم. نفس عمیق میکشم تا طوفانی دیگر سر برسد و مرا ...
بی همگان. - تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 20:04
اوایل بهمن بود که رفتیم مشهد. نه که تاریخش را درست به خاطر داشته باشم، نه. اتفاقا برخلاف ِ مشهد سرخوشانهای که مهر رفته بودم این یکی را با سختی به خاطر میآورم. اما خوب یادم هست که بعد از امتحانات بود. تکه پاره بودم. دست و پایم از هم جدا شده بود و با زجر و زخم خودم را نگه داشته بودم. با درس و امتحان و...
هر وقت تو بخواهی. - تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 20:04
توی «عادت میکنیم» زویا پیرزاد یک جایی هست که سهراب به آرزو میگوید: همه هر وقت تو بخواهی هستند. این جمله آنقدر در کانتکست فضای آن موقعیت، آرامشبخش و عاشقانه بود که با خواندنش یک دنیا لذت بردم. انگار که خودم آرزو بودم. پر از شک، پر از تردید و ترس. و انگار که سهرابی رو به رویم ایستاده بود سرشار از یقین...
ستارهترین. - تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 20:04
بعضی آدم ها مثل یک گل نایاب هستند ، دیگران به جلوه شان حسد می برند. خیال میکنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را میگیرد . تمام درخشش آفتاب و تری هوا را میبلعد و جا را برای آنها تنگ کرده، برای آنها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته. به او حسد میبرند و دلشان میخواهد وجود نداشته باشد. یا عین ما باش یا اصلا نب...
Running ahead - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
آدمیزاد فراموشکار است. خیلی زیاد.و میدانید قسمت بدش کجاست؟ آنجا که چیزهای فراموش شده آنهایی هستند که به نفعش نیستند.*واقعا نمیدانم آن فایل را کی ذخیره کرده بودم و اصلا چرا؟ حتی الان هم نمیدانم کجاست و چطور پیداش کنم. حتی نام ذخیره شدهاش را به یا
یک نکته از این معنی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
خوب یادم هست که بازی را ندیدممن ِ از بچگی شیفتهی آلمان آن بازی مهم را از دست دادم. صدای جیغ و داد برادر مدام از سالن میآمد و من مشغول چت با کسی بودم که نمیتوانستم دست به سرش کنم. آلمان ِ لامصب توی آن بازی با آرژانتین 4 به 1 برنده شد و من مغموم و
You are the color of my blood - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
آن دختر داشت ازدواج میکرد. همین یکی دو هفتهی پیش رو. با مردی دیگر. اما هنوز عاشق بود. آنطور که صورتش میخندید وقتی به محبوب از دست رفته نگاه میکرد. آن طور که با شیدایی خاطراتی جزئی از گذشتهی مشترکشان را به خاطر داشت و برای جمع تعریف میکرد. آن
شببوی من. - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
بوی تنش روی پوستم مانده بود. امروز وقتی وسط آشپزی جایی میان شست و اشارهام را به سمت بینی بردم بویش را حس کردم. در کسری از ثانیه سر چرخاندم تا ببینمش. که نشسته روی مبل همیشگی. یا پشت لپ تاپ. یا دراز کشیده جلوی بخاری. در کسری از ثانیه دلم قرص شد. چشم
متشکرم جیمی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
مدتهاست که هیچ چیز زیبایی را توصیف نکردهام. از آن دست زیباییهای خاص و منحصربفردی که انگار فقط خودم در عالم میبینم. یک خیابان. یک شب. یک نمایش. یا یک زن ِ زیبا. این آخری بازیگر سریالی است که اخیرا دارم تماشا میکنم. اگر با معیارهای امروزی یا بهتر
حتی به روزگاران - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
وقتی توی ماشین بودهاید و با هم جایی میرفتهاید آن آهنگ پخش میشده؟ وقتی زیر باران دست در دست هم قدم میزدهاید به آن گوش کردهاید؟ وقتی داشتید دعوا میکردید؟ یا احیانا وقت برک آپ؟ خب اینها طبیعی است اما داستان من نه!من داشتم توی خوابگاه بادمجان(!)
ای بابا؛ این دلتنگی تمومی نداره. - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
همین وقتهای خردادده سال پیش نشسته بودم توی اتاق پروژه دانشکده و به مزخرفترین ایمیل عمرم پاسخ میدادم (خدای من! هنوز هم که بهاش فکر میکنم از خنده میترکم چقدر همه چیز بچگانه بود) حالا در همین خرداد گرم نشستهام وسط یک خانهی شلوغ و به خودم اجازه
با دیگران - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
پانزده سالم بود که میانهی راه مشهد اصفهان شبی در شاهرود اقامت کردیم. خسته از 9 ساعت جادهی گرم و یکنواخت رفتم دوش بگیرم که موقع خروج از حمام انگشت شستم به شیشهی پای آینه گرفت و خون فواره زد (زخمی که هنوز به یادگار روی دستم مانده). هر چه تلاش کردم
این جنگل چوب خورده - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
گل مینا سختترین درسمان بود. دوختهای دوطرفه یکسان و تمیز. بافت دو طرفهی گلهای برجسته. از همان اول میدانستم که به این آسانیها نمیشود درش آورد. اما جا نزدم. تمرین کردم و تمرین کردم. شبهای زیاد. یک دیزاین خوشگل برایش زدم. برگها را بولد کردم. با
به خداحافظی ِ تلخ تو سوگند نشد. - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:05
عزیزترینم سلام؛امیدوارم که حالت خوب باشد. میدانم که چهارسال است از تو بیخبرم و میدانم که اصلا نمیدانی در چنین جایی دارم این کلمات را مینویسم. اما راستش را بخواهی هر قدر که بگذرد این حرفها بیشتر بر دلم سنگینی میکند پس میگذارمشان اینجا. باشد ک
بعیدتر - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:39
تنها کسی که میتوانم در خیالم او را محرم بدانم و با او درد دل کنم پسرم است. پسری که ندارم. ولی میدانم که اگر باشد و اگر بزرگ شود و اگر زنده بمانم و اگر بر خلاف اغلب مادر پسرها بتوانیم واقعا به هم نزدیک شویم روزی داستانم را برایش بازگو خواهم کرد بی آنکه از قضاوت بیرحمانه یا سرنگهدار نبودنش بهراسم. چه ...
همچون بنفشه. - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:39
بدی قضیه آنجاست که گیر آدمهای خوب افتادهام. آدمهای مغرور و متکبر و تنگنظر را راحت میشود رها کرد. بی عذاب وجدان. بی خاطرهی خوش. (عجیب است که من با یکی از همین آدمهای مغرور ِ متکبر ِ تنگنظر دیر زمانی دوست بودم و کلی هم خاطرهی خوش دارم یعنی! ولی الان از آن فرد متنفرم. یعنی اینجور آدمها لای هزار تا خنده...
جشن باران - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:39
خب باید جشن بگیرم دیگر! بعد هفت سال بلاخره توانستم قالب ویرایش کنم! :دییک عکس جینگیل مامان گذاشتم پس زمینه و هدر را هم به رنگش کردم. حالا سعی می کنم ببینم باقی قسمتها را هم میشود تغییر داد یا نه. ولی به نظرم نباید تغییرش داد چون سفید ساده خستگی چشم را کمتر میکند (حالا نه که پستهای سطرانه هر کدام مثن...
دربارهی سعید و مریم. یک. - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:39
پیشانه: خب از آنجایی که نوشتن در اینجا مثل صحبت کردن در آینه است فلذا نیازی نیست که ترتیبی و آدابی بجویم و هرچقدر دلم خواست میتوانم غیرمتعارف و بی تعارف بنویسم! :دیدربارهی یک کتاب. دربارهی خاطرات و... دربارهی آرش سالاری. کتاب قصهی سعید و مریم اولین رمان آرش سالاریست (یادش بخیر. راستش را بخواهید منتظ...